ميرزا شمس بخارايى

185

تاريخ بخارا ، خوقند و كاشغر ، بخارايى

پرداختيم و چون به تبّت رسيديم ، شنيديم كه عبد اللّه خان حاكم كشمير سر به عصيان برداشته و قلمرو حكومتى او مغشوش و آشفته است ، به همين نظر متوجه بدخشان و كوههاى سياه‌پوش شدم و پس از تحمّل رنج و خط به سلامت كابل رسيدم . موقعى كه وارد اين شهر شدم ، ديدم كه صلاح نيست كه خود را بشناسانم ، چه زمان شاه ( 1793 - 1801 م ) و وزير او به هرات رفته بودند و فتحعلى شاه هم در اين اوقات در مشهد بود . من مدّتى از ايّام را به درويشى و گدايى در كابل به سر بردم . روزى به خانهء يكى از آشنايان قديم رفتم تا مگر از او اعانتى بيابم . او در خانه نبود . گماشتگانش مرا به كاروانسراى آقاى محمّد قمى هدايت كردند . داخل شدم و تا نزديك حجرهء حاجى محمّد حسين عابر كه سابقا طرف رجوع من بود و به او كارهايى سپرده بودم ، رفتم . حاجى مرا گدا پنداشت و گفت چيزى ندارم . موقعى كه بيرون در كاروانسرا نشسته بودم ، يكى از مردم مشهد كه از آنجا مىگذشت و مدّتها خدمتگزار من بود ، مرا ديد و فورا شناخت . برخاست به حجرهء حاجى حسين عابر شتافت و بلافاصله با او برگشت . مرا به منزل خود برد و از اين تاريخ دورهء رنج و محنت به سر آمد . لباس و اسب هر چه لازم بود در اختيار من گذاشته شد و من به عنوان تاجر عازم قندهار شدم . ابتدا فكر كردم كه در قندهار به انتظار رسيدن زمان شاه بمانم . بعدها چون شنيدم كه او از راه هزاره مستقيما از هرات به كابل رفته ، مأيوس شدم . از اوضاع چنين استنباط كردم كه دولت او دوام و قوامى ندارد ، به همين نظر عازم طهران شدم . ليكن براى آنكه حركت من به طهران در دربار كابل توهين‌آميز جلوه نكند ، قبلا شرحى به « وفادار خان » وزير زمان شاه نوشتم . زمان شاه به وزير خود دستور داد كه من تا رسيدن او به قندهار در اين شهر بمانم . ولى من از همان دو كلمهء اوّل جوابيهء وفادار خان نظر دربار كابل را نسبت به خود احساس كردم ، چه در اوّل نامه عبارت : « حكم عالى شد » مرقوم بود و اين عنوانى است كه بالادستى به زيردست خود مىنويسد . به محض آنكه اين عنوان را ديدم ، تصميم گرفتم سرزمينى را كه در آنجا به من به اين زشتى خطاب مىشود ، ترك گويم و به ايران رهسپار شوم . موقعى كه تهيّهء اسباب سفر مىديدم ، محمود ميرزا بر قندهار دست يافت و در اين واقعه تمام دارايى من يعنى آنچه در كابل به دست آورده بودم به غارت رفت ، اندكى باز